یه زمانی این آهنگ همه چی آرومه قوت قلبی بود برای ما تا هر وقت دلمون گرفت بذاریمش بعدم هرّهرّ هم به متن مثبت آهنگ و هم به مشکلاتمون بخندیم ( خنده ی تلخا ) ... و این کار شبای امتحان مخصوصا به عنوان آنتراک کاربرد بسیاری داشت . چند روز پیش اتفاقی یه آهنگی پیدا کردم که می تونیم بگیم ورژن جدید همه چی آرومه ست ... اصلا متنش آدمو به خنده وا میداره ، گزارشات حاکی از اینه که هر کی نخندیده سوسک شده ، دیگه خود دانید . بی ربط نوشت . . . یکی از شیرین ترین لحظاتم اینه که ، در حال ظرف شستن باشم ، داداشم وایسه کنار ظرفشویی بعد از ماجراهایی که تو فروشگاه می بینه یا از کامیون دارا می شنوه برام تعریف کنه . حرفی نیست . می گذرد روزگار . غرق خواب بعد از ظهریمان بودیم ، موبایلمان هم به عادت معهود بالای سرمان ... زنگ خورد ، خواب آلو دیدیم شماره اش 3 دارد ، گمان بردیم دختر عمه مان باشد ، حالا یکی نیست به ما بگوید :همه ی شماره هایت سیو است ها ! یادت رفته ! جواب دادیم ، یک آقایی فرمودند : منزل آقای شاکری ؟ گفتیم اشتباه گرفته اید و بعد از قطع کردن تلفن نا خواسته یک گوربه گوری چسباندیم به بابای طرف ( ندامت خودمان را از همین جا ابراز میداریم ، چون برای همه ی پدر -مادرهای دنیا احترام قائلیم و مخصوصا برای آنانی که در بین ما نیستند ،این است که همیشه فحش هم بدهیم حواله ی خود طرف می کنیم ). یکی نیست بگوید : مردک زنگ زده ای به موبایل بعد میگویی منزل فلانی ؟ پ . ن 1 : چرا عاقل کند کاری که ننه باباش فحش بخورند ؟ پ . ن 2 : خدمت بلاگ فا ... عارضیم که : تکرار نشود وگرنه ما می دانیم و شما . این خط __ این هم نشان / :دی بر طناب ِزندگی چون بند بازانی در حرکتیم لحظه ای غفلت مساویست با: سقوط... اوریگامی با پارچه . . . پ . ن : هر کدوم از این گلها تقریبا 1.5 تا 2 متر پارچه هستن . 81 دونه ... .......................................................................................... ختختیه ! پ . ن : همین دو کلمه اش یادمان مانده ، معنایش را نمیدانم ، فقط یک غلط املایی عمدیست انگار . 1391/02/21 گمش کرده ام آخرین بار خواستم بگذارمش یک جای امن ، الان یادم نیست امّا کجا ؟ یک روز گذاشتمش روی دو چشمم و بیصدا گریستم مادر خندید و گفت : بچه شده ای ؟ بغضم بیشتر شکست اشک سرمه ام را شست ، چشمم سوخت ... روسری ام خیس شد و دلم نم کشید ... یادت خیس شد ماه شکست در چشمانم و نورش در فضا پراکنده شد این روزها دنیایم تاریک است و من شب ها فقط به سقف خیره می شوم و به دورترها فکر می کنم حتّی گاهی به خواب هایم ، به آدمهای مجهولش که هنوز سر راهم قرار نگرفته اند روزی تک تکشان خواهند آمد و سنگ در برکه ی تنهایی ام خواهند انداخت و دست های من آنان را سنگ خواهد زد ، مثل سنگسار ثریا یادشان درد خواهد کشید و قلبم رنجور خواهد شد و عاقبت خواهد مُرد و صدای عوعوی سگان افکارم را از هم می گسلد چشمانم گاهی چندبار پلک می زند در پی یافتن نوری بین خودمان باشد گاهی هم به آن کتابخانه ی پر ازکتابی که بالای سرم است فکر می کنم نکند شبی زیر آوار آن کتابها بمیرم ؟! یا مغزم متلاشی شود با آن مجسمه ی گچی ای که در اولین طبقه اش است ؟! مغزم که متلاشی شود ، دیگر چشمهایم نخواهند بود که باز بماند من دوست ندارم با چشمهای باز بمیرم . پ . ن : دوست داشتنی هایت را دم دست بگذار همیشه ، که هر وقت خواستی اش ببینیش ... پنهانش کنی ناخواسته گم می شود و تو را نیز گم می کند . مناظری از تگزاسمان . . . بچه که بودیم هر وقت میرفتیم تگزاس ، تا این تک درخت* مسابقه ی دو میذاشتیم ، این تک درخت خط پایان بود همیشه ... خط پایان های این روزگار هم خشکیدن انگار . چند روز پیش که رفته بودیم دوباره مسابقه گذاشتیم ؛ دویدن تو این زمین شخم زده ی بی علف عین دویدن تو خواب میمونه ، می دوئی ولی جم نخوردی از جات ... همیشه جزء نفرات آخر بودم تو دویدن ، ولی انگار استعداد دویدنمم با مرور زمان شکوفا شده ، داداشم اول شد ، من دوم ، رویا وُ زهرا وُ فاطمه : آخر ( همون اول دیدن نمی تونن بدوئن فقط راه رفتن ) پ . ن : من استعدادام با مرور زمان خودبخود شکوفا میشن ، چه تو این مرور بکار گرفته باشمشون و چه به کار نگرفته باشمشون ، یه وقتایی مایه ی دهن سرویس کردن انسان می شود . * یه عمو دارم که شهید شده ، قبل اینکه بره جبهه این درختو کاشته ، یه جورایی مقدسه واسم این تک درخت ، با اینکه الان خشک شده . خلاء مطلق . پ . ن : بعضی آدما مثل بذرن ، نمیدونی کِی ؟ ولی میفهمی که توی زندگیت ریشه می کنن ، جوونه می زنن ... بعد یهو متوجه میشی که برهوت زندگیت شده جنگل ... مهم نیست کی باشن ؟ پدر ، مادر ، دوست ، همسر ! مهم اینه که به حضورشون عادت نکنی ، فک نکنی چیزیه که حقّت بوده و همیشه برات می مونه اگه غفلت کنی کم کم همه چیز فراموشت میشه ، خیال می کنی اینـــــــــهمه روشنایی از اول مال تو بوده ، به خودت مغرور میشی ، و آروم آروم شروع می کنی به نابود کردن خودت . پ . ن 1: از دیالوگای ایرج اشراق ، یکی از شخصیتای سریال حیرانی . پ . ن 2 : خوشم اومد از حرفش ، کلا عادت چیز بدیست . داشتم راه می رفتم ، یه جاده بود که هی چند متر یه بار یه دو راهی داشت ... بعدش دیدم پشت سر پسر عمم دارم از یه کوچه با خونه های قدیمی رد میشم ، دختر عمم از یکی از خونه ها اومد بیرون ... یه لباس مشکی باز پوشیده بود ، پسر عمم گفت : این چه سر ُ وضعیه ! برو تو خونه ببینم . من همونجا وایسادم فقط داشتم از دور نگاه می کردم ... بعد یه آجر از روی یه دیوار افتاد رو زمین ، در روبروی همون دیواره باز شد یه آقایی اومد بیرون ( معلم بود انگار ، سر کلاس درس ) بعد بهم گفت : تو این آجرو انداختی ؟ گفتم : نه بابا ، من وایساده بودم خودش افتاد ... بعد چند تا از شاگرداشم اومدن بیرون همینجوری نگام کردن انگار که من مقصر باشم ! گفتم : کار من نبود بعدش یادم نیست چی گفتن ! گفتم بابا من که پسر نیستم ، روسریمو باز کردم گفتم : ببینید موهام چقد بلنده ، من پسر نیستم ... قانع شدن ... راه افتادم داشتم دور می شدم ازشون بعد با خودم می گفتم اینا دیگه چه گیجایی اند ! بعدش دیدم پسر عمم داره یه آقایی رو خاک می کنه ، کت و شلوار سورمه ای داشت ... بعد خاک ریخت روش ، کیف و وسایلاشم گذاشت کنارش ... منم متعجب فقط نگاه کردم ، با خودم گفتم عجیبه ! مگه ماها هم وسایل مرده رو باهاش خاک می کنیم ؟ بعدش یه جای دیگه بودم ، یکی بهم گفت : سریع ازینجا برو ( انگار یه جایی بودم که نمیذاشتن ازونجا برم بیرون ) سریع برو تا نیومدن ... پا گذاشتم به فرار ... می دوئیدم ولی انگار راه کش میومد دوباره دوراهی بود ، گفتم : وای کدوم راهه رو باید برم ؟ بعد دیدم ته جفتشونم یکیه ... یکم دوئیدم ولی یهو وایسادم نتونستم از جام جم بخورم ، رسید کنارم ، ندیدمش یا نگاش نکردم فقط میدونم یه زن بود ... گفت : چرا وایسادی ؟ گفتم : نمی تونم راه برم ، دستمو بگیر ... راستی کدوم یکی از این راهارو باید برم ؟ منتظر بودم جواب بده که دیدم دارم میرم پشت یه ساختمونی یه جایی تو مایه های پشت بانک تجارت دانشگاهمون ... دو تا قبر بود ، سنگاشون سیاه ... گفتن که اینجا قبر یه نفره که کشته شده ... لیلا نامی بود انگار ... سنگشو نگاه کردم دنبال اسمش می گشتم ، نوشته بود مدرسه ی حکمت ! گفتم : وا ! این دیگه چه جورشه ! رفتم سمت پایین قبر نشستم ، کف دستمو گذاشتم رو سنگ ، یکی هم روبروم نشسته بود ، می دیدمش ولی تاریک بود یادم نیست کی بود !... سنگش سرد نبود ، مث سنگ بابا که دستمو میذارم فاتحه بخونم سردم میشه ، نبود ... سنگشو تازه شسته بودن ، خیس بود ولی گرم بود ... نشسته بودم کنار قبر ولی انگار سر پا باشم و زمین شل باشه ، به زور با دستم خودمو نگه داشته بودم ... بعدش جلو کامپیوترم نشسته بودم با یکی از دوستام چت می کردم ... و... کلی چیزای دیگه که خیلی گنگ بودن نمیدونم چه جوری باس بنویسمشون . پ . ن : انقد خسته بودم از صبح ، بعد از ظهر هم خوابم نبرد ، چشمم خون افتاده . باس اعلامیه بدم خواهش کنم یه مدت ملت نیان خوابم ، خسته ام .








| khanumi |

