•°*•پارادوکس های ذهن شلوغ پلوغ من•*°•
آن سوی دلتنگی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتنی هاست.
داشتم می رفتم که از پشت سر صدام کرد - پولاددل ... برگشتم دیدمش ، گفتم : حاج آقا ! بغلش کردم و زدم زیر گریه ... تا نیم ساعت هاج ُ واج نگاش می کردم ُ گریه می کردم ... از خواب پریدم ... قلبم درد می کنه .
حالم خوش نیست ، جواب دادنُ تایید کامنتا و سرزدن به وبلاگا بعدا . از روزی که مچ بند آزادیشو گره زد به درخت بِه ... قلبش تو تن پاییز زده ی درخت جا موند ؛ سالهاست پاییزه انگار دیگه قلبش ، قلبامون با پاییز بی انتها گره خورده . پ.ن : نمیدونم توسط کی و کِی این مچ بند بسته شده به شاخه ی درخت بِه باغچه ی خونمون ... تو عکسایی که گرفتم بود ... اواخر پاییز . یادمه شیش سال پیش یه همچین مچ بندی ، چهار سال تمام همرام بود ... یادش بخیر . خرداد که رفته بودیم تگزاسمان ، روی دیوار گچ و خاکی چارطاق نوشتیم : هی فلانی ... آمدم نبودی ... این جمله برایم دو سالی می شود ، حکم تجدید عهد دارد ؛ تجدید عهد با آنانی که رفتند . کسی چه می داند ؟ شاید روزی من هم رفتم و دیگری برایم نوشت : هی فلانی ... آمدم نبودی . قرار بود بیایم ... عزم سفر داشتم کوله بار نداشته هایم را گذاشته بودم بالای سرم ُ خوابیده بودم ... دلخوش خوابهایم شده بودم باز ! باز هم خواب مانده بودم ُ دیر رسیده بودم ! و تو ... رفته بودی . مثل همیشه برایم پیغام گذاشته بودی : هی فلانی ... آمدم نبودی ... پ.ن۱ : بداهه بود . سرهنگ نظام بر افتاده ، که در تنهایی و انزوای خود به چند ستاره ی خاموش دلخوش است ! دیشب انقدر خواب دیدم که وسط خوابهایم هی خوابم میبرد ( از خستگی ) و اینکه من خواب باران دیدم ،این روزها سرد است ... خواب باران هم غنیمتی ست ، آن هم باران تابستان ! پ . ن : من گاهی خسته می شوم از خوابهایم که مملوء از آدمهای مجهولی هستند که نمی شناسمشان . ( هر دو نوشته برگرفته از واقعیت هستند ) ۱ . روزگار خوشیشان انقدر دراز بود که فکر می کردند مرگ فقط خوب است برای همسایه ! وقتی مرگ در خانه شان را زد ، فکر کردند عظیم ترین مصیبتی ست که در طول تاریخ فقط و فقط بر آنان نازل شده ! به خودشان حق دادند انتقام افکارشان را از بقیه بگیرند ... امّا هیچ گاه به این فکر نکردند شاید دارند تاوان افکارشان را پس می دهند ... پ . ن : خداوند ما را از آنان هزاران هزار کیلومتر دور کناد . ۲ . در خیابان قدم میزد که توجهش به آگهی ترحیم روی دیوار جلب شد ! عکس آگهی برایش آشنا بود ... درنگ کرد ، یاد خوابش افتاد ؛ همان جوانک بود ، با یک دست از صخره آویزان شده بود ، داشت سقوط می کرد ته درّه ! کمک می خواست . جلویش ایستاده بود ، دستش را دراز کرده بود تا کمکش کند ! در همین حین مردی را دیده بود که پشت سرش ایستاده ! مرد گفته بود : نه ... اگر بماند دچار بدبختی های زیادی خواهد شد . این را گفته و با دست زده بود پس گردنش ، جوانک افتاده بود ته درّه ... مسیر آدرس مجلس ترحیم را در پیش گرفت ... خواب را با خانواده ی جوانک در میان گذاشت ! گفتند : وقتی غسلش میداده اند پشت گردنش جای یک دست را دیده اند . پ . ن : مربوط به اتفاقی که دو ماه قبل رخ داده . دیده ام بارها دیده ام مرگ را وقتی که روی مردی خواب دیده می افتاد نمی دانم امّا کجای راه دستی یقه ام را می گیرد گاهی که چشم باز می کنم قاصدکی را کف دستم می بینم با این همه نمی دانم که چرا دوست دارم روزی را که از آمدنش بیزارم ! " علی عبدالرضایی " پ . ن : از کتاب " تنها آدم های آهنی در باران زنگ می زنند " آدما رو باید فهمید . میفهمیدمت که گفتی هیچکس مثل تو نبود ، ولی بازم مثل همیشه
زود قضاوت کردی ... قضاوتای اشتباه ! آدما چندان توفیری ندارن با هم . من فقط دنیام با دنیای
اونای دیگه ای که میومدن تو زندگیت فرق داشت ، دنیام با توام فرق داشت . بهر حال تو هیچ وقت
نفهمیدی یا وقتی فهمیدی که دیگه کار از کار گذشته بود . بهر حال تو خوش شانس بودی اون روزگارا . حوصله ی توضیح دیگه ای نیست ... " تمام
"

ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |

